
نسخهی چاپشدهی سومین کتابم به دستم رسید. جلدش را که لمس کردم،
صدای ورقخوردنش را که شنیدم، آنهمه شب و روز در ذهنم جان گرفت؛
شبهایی که با چشمهای خسته نوشتم، روزهایی که دل، در تاریکی میتپید،
اما دست، هنوز به روشنی مینوشت. جمله جمله پیش رفتم.
امروز به آن دختر سالهای دور فکر کردم... به تو.
مرا به یاد داری؟
منم، خودِ تو، از پنج سال بعد. همان که روزی در کوچههای تاریک تردید، همنفس تو بود،
در خلوتِ اشکهای بیصدا، در ساعتهایی که هیچکس صدایت را نمیشنید،
بیآنکه دیده شود، در کنارت مینشست و در دل شبهایت، آرام زمزمه میکرد.
حالا از همان آینده برایت مینویسم؛
از فردایی که روزی حتی جرئت خیال کردنش را نداشتی.
از رویاهایی که وقتی از آنها میگفتم، با لبخندی خسته میگفتی:
«محال است... دنیا هرگز بر مدار آرزوهای من نمیچرخد.»
و من همان روز نوشتم:
«از هیچ، همهچیز خواهم ساخت.»
نگاه کن... از همان هیچ، دنیایی ساختهام که گمانش را هم نمیکردی.
از میان دریایی از تردید، از دل موجهایی که مدام به دیوارِ امیدم میکوبیدی،
از بندهایی که به پا داشتم، بالهایی برای پرواز ساختم.
نه دنیا مانعم شد، نه آدمها، فقط خودم را باور کردم... و این، آغاز راه بود.
از خاکستر برخاستم، بیهیاهو، بیدلیل، بیادعا...
مثل ققنوسی که آموخته زخمها برای سوختن نیستند، آغازیاند برای برخاستن.
در چاه نماندم، حتی اگر آن چاه به ژرفای فراموشی میرسید.
از لبهی پرتگاهها پَر کشیدم، از گورها برخاستم،
از خندههای تمسخرآمیز گذشتم، و بیانتظار دستی،
بیچشمداشت نگاهی، تا بلندای رویاهایم رسیدم.
امروز دیگر نه درد را میبینم، نه گذشته را، نه تردید را.
جهانی که ساختهام، روشنتر از آن است
که سایهای در آن دوام بیاورد.
فهمیدهام که سقف رویاها، خودِ آسمان است؛
بیمرز، بیدیوار، بیمحدودیت.
اکنون، با قلبی روشن از ایمان، و بالهایی روییده از امید، در جهانی نو پرواز میکنم.
نوشتن را با زیستن آموختم؛
واژهها را زیستم، جملهها را نفس کشیدم.
در خلوت کاغذ و خیال، نویسنده شدم.
و آنگاه که آموختم چگونه معنا
در گرهگاه خاموش یک واژه پنهان است،
ویراستار شدم؛
آنکه با نگاهی آرام و دستی صبور،
جانِ پریشانِ کلمات را به سامان مینشاند.
پس اگر هنوز گاهی میلرزی، نترس.
من، تویی که در آینده ایستادهام، با تمام وجودم به تو افتخار میکنم.
ادامه بده...
واژهها هنوز راهاند، و تو، هنوز نویسندهای در آغاز یک جهان...
" از دلنوشتههای نگار"
