تــــنــــدیـــــــــس تــنـهــــــایــی

اگر تنهاترین تنهایان شوم، باز خدا هست                                                     

داستان عشق ...( حدیقة الحقیقة  سنایی )

نگار
تــــنــــدیـــــــــس تــنـهــــــایــی اگر تنهاترین تنهایان شوم، باز خدا هست                                                     

داستان عشق ...( حدیقة الحقیقة  سنایی )

جوان عاشقی هر شب ازاین طرف دریا به آن طرف دریا به عشق دیدن معشوقه‌اش می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید. شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»

معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.» جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.

(( تمام زندگی ما مانند این داستان است. زندگی ما را نوع نگاه ما به پیرامونمان شکل می‌دهد. اگر نگاهمان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بیند. اگر نگاهمان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بیند. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهیم کرد و نخواهیم دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی ما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌مان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شویم. اگر نگاه عاشقانه از ذهنمان دور شود تمام بدی‌ها را خواهیم دید و خوبی‌ها را متوجه نخواهیم شد. نگاهمان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانیم به خوبی تبدیل کنیم.))



تاريخ : شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷ | 11:20 | نویسنده : نگار |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.